تبليغاتX
لشکر تک نفره

لشکر تک نفره

همیشه فکر می کردم تو از یک قورباغه هم زشت تری

باکفش های میخدار و چوبدستی

آن روز که دیدمت

از گوشه کلاه تبهکاری ات نامت را گذاشتند و برایت کف زدند

کی باور می کند که تو از احساساتی شدن سطح پایین متنفری

نامت

همان است           " امپراتور "

پرنده بدگذر

عروسک سیاه پر کلک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:4  توسط سحر صالح  | 

 

مجالی نیست

منتظر نگاه را به لبه سمنتی پیاده رو گره می زنم

چشم براه نیامدنت آویزانم

بر میخی در درختی

دیوانگی می کنم ونامت را با حرفی بزرگ بر درخت حک می کنم

واز روی عقل تمام شعرهایت رااز یاد می برم

راست می ایستم کنار دیوانت در اطاقم

لافی طویل وحرف حسابی در مدحت می گویم

اجازه می دهم تا بالا بیاوری وسراپایت را گند بزنی

مشت محکمی به پوزه ات می خوابانم وچانه صاحب مرده ات را همراه لوازم

واثاثیه ام به بیرون می اندازم تا بگویم که عُرضه این کارها را دارم

لول می شوم  جوش بزرگ روی گونه چپم را می چلانم و فی الفور ناخن های

 کوتاهم را لاک عنتر مآبی می زنم قرمز یا هر رنگی دیگر

آنقدر با اداو اطوار که تو با پیژاما وکلاه تگزاسی تا خرخره پایین آمده ات چار نعل

بسویم بدوی و پاهایت را در جا برای دیدنم قلم کنی

...

ـــ نوچ!     دست درازی موقوف

حیف که چشم هایم باز نمی شوند پیلی پیلی می روند از مشروب نخورده ام

اما باز یادم مانده که باید عشوه بیایم

دندان هایم ترق ترق بهم می خورند وخردو خاکشیر می شوند اما باز یادم

است که باید عشوه بیایم

کفش های پاشنه بلندم را به پا می کنم وبدون رودر واسی تمام تو را آرام

به آتش می کشم طوری که هیچ گاه شروع نشده باشی

ومن با پولور یقه کیپی که به تن دارم از تو تمام شوم

اما

وضعیت بغرنج است باز دیوانگی می کنم و دوباره با پولور یقه کیپم

می ایستم کنار دیوان سوخته ات وتو را از بَر می خوانم که می گفتی :

"ــــــ گنه کار کیست؟

بگوییدش   بگوییدش کیست ؟      که بی خان و مانم می کند ، متملق و

طمعکار می کِشد مرا از درون و در جایی از برون می کُشد مرا ـ"

بس است

دیوانگی هایم بس اند

هیچ نپرسید     هیـــــس!

خوب گوش کنید  می خواهم راست بگویم

من   با ظاهری فکسنی که عُرضه این کارها را ندارد می خواهم راست بگویم :

ــ من یک درختم

با برگهای پهن      من یک درخت پهن برگم

گاهی سبز گاهی زرد    اما درختم

اگر آمدی یادت باشد

برایم کلاغ بیاور برای کسی که کلاغ را دوست می دارد

اما هیچ آسمان پر از کلاغ را نه

کلاغ بیاور

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:56  توسط سحر صالح  | 

 

ترانه ام نیست

شاعر ها مرده اند

ومن

ورزاو  خوش تراش  گستره‌‌ پر طاقت روزمرگی هایم

چه آسان میرانم به جلو

شهر را بر گُرده دارم و دنیا را بر پشت

اما...

هیچم نیست

فضا پر است

پر از ازدیاد

پر از حضور پر رنگ نفس ها بر خاک

"نفس هایی که می گیرند

گلو هایی که می سوزند"

ــــ  باشد ـــــ

باید می ایستادم

خم شوم تا نشکنم

وشهر را اندکی بر زمین بگذارم

نفسی تازه کنم ــ تفی ــ بیندازم

تا بلکم...

نشانی باشد 

ـ از رمیدگی خاطرم در اکنون های مکرر

ـ  درنفس های نا موزون زنی

 "از نزاعی پوچ

بر سر ایجاد  ــــ  اعتدالی ممدوح"

ـ بر مترس های خوش لعاب آن مرد غریبه

ـ بر مقاطعه کفن انسان های زنده بدست حَشَری های توانا

بلـــــــــه

بایـــــــــــــــد ـ تفی ـ می انداختم

تا نشانی باشد...

یا ... رد پایی، بلکم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:1  توسط سحر صالح  | 

 

ـ دروغ هایم ،بس نیستند

ـ آخ... می دانم ، اصول را بر باد داده ام

" مادرم زنگ می زند

گوشی را برمی دارم

...اما نیستم"

ـ راست می گفتی:

من یک خود نامتعارفم ،یک فلسفه نیمه تمام

تقصیر خودم بود که نگذاشتم تا در تو اتفاق بیفتم...

تقصیر خودم بود... می بخشمت...!

ـ تو هم ببخش، زنی را که در کوچه افتاد ،کودکی را که گریست و

گربه ای را که رد شد!

اما...

ـ مواظب باش!! چنگال ها هنوز هم آماده اند تا پرتاب شوند...

هنوز هم!!

ـ هیج وقت نفهمیدم!! چرا وقتی تیتان ها به ۱۳ رسیدند، به "گایا "دروغ گفتم!!

هیچ وقت...!!

ـ در خانه ام کسی نیست ، یخچال ها خالی اند،هوا باران می خواهد

ومن خوب به دروغک های "اورانوس" گوش می دهم ...

ـ راست می گویم!!! فقط می غرید ،بارانی نداشت!

" تلفنم زنگ می زند ،مادرم است

گوشی را بر می دارم

چیزی می گوید... چیزی می گویم "

باز هم نیستم...

ـ اینبار نشسته ام روی دیوار و فکر می کنم:

ـ دلم، نم نم باران می خواهد ...

ـ دلم، چرت گویی های یک عصر بارانی را می خواهد...

ـ دلم، باران را می خواهد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:16  توسط سحر صالح  | 

 

ـ مرا به خاک مسپار !!

حتی خاکسترم را بر باد مده

ـ نه...!!! هنوز نه...! شاید فصلی دیگر..

ـ در نخستین روزهای" پاییز" مرا بکش... 

درست در، "سه" ضربه اول

ـ بعد، درکوچه بن بست آن سوی باغ

"قدمی بزن ، پیپی بکش ، غزلی بخوان

ومست بخند" ،مست مست...

ـ اگر توانستی هم برقص.. یک دور

تمام کوچه را قدم به قدم ..

و بلند بگو...

آنقدر بلند که کلاغ روی شاخه سپیدار به هوا بپرد:

ـ"من، لاف می زنم...

ـ من، لاف می زنم..."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:38  توسط سحر صالح  | 

 

میان باد وعبارات مجوس مانده ام

در مکانی

درست در نقطه ثقل ثانیه ها

میان بایدوشایدی نامعلوم ،از نفس افتاده ام

صامت وبی دغدغه،ایستاده بر سر راه اهریمنی سرخ

...

نگذارید بیایند... !   نگذارید!!

چراغ ها را خاموش کنید..!!

من هنوز بر خواب های هجو آلود لمیده ام

... می خواهم بخوابم...

دلخوشک

... می خواهم بخوابم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:42  توسط سحر صالح  |