مجالی نیست
منتظر نگاه را به لبه سمنتی پیاده رو گره می زنم
چشم براه نیامدنت آویزانم
بر میخی در درختی
دیوانگی می کنم ونامت را با حرفی بزرگ بر درخت حک می کنم
واز روی عقل تمام شعرهایت رااز یاد می برم
راست می ایستم کنار دیوانت در اطاقم
لافی طویل وحرف حسابی در مدحت می گویم
اجازه می دهم تا بالا بیاوری وسراپایت را گند بزنی
مشت محکمی به پوزه ات می خوابانم وچانه صاحب مرده ات را همراه لوازم
واثاثیه ام به بیرون می اندازم تا بگویم که عُرضه این کارها را دارم
لول می شوم جوش بزرگ روی گونه چپم را می چلانم و فی الفور ناخن های
کوتاهم را لاک عنتر مآبی می زنم قرمز یا هر رنگی دیگر
آنقدر با اداو اطوار که تو با پیژاما وکلاه تگزاسی تا خرخره پایین آمده ات چار نعل
بسویم بدوی و پاهایت را در جا برای دیدنم قلم کنی
...
ـــ نوچ! دست درازی موقوف
حیف که چشم هایم باز نمی شوند پیلی پیلی می روند از مشروب نخورده ام
اما باز یادم مانده که باید عشوه بیایم
دندان هایم ترق ترق بهم می خورند وخردو خاکشیر می شوند اما باز یادم
است که باید عشوه بیایم
کفش های پاشنه بلندم را به پا می کنم وبدون رودر واسی تمام تو را آرام
به آتش می کشم طوری که هیچ گاه شروع نشده باشی
ومن با پولور یقه کیپی که به تن دارم از تو تمام شوم
اما
وضعیت بغرنج است باز دیوانگی می کنم و دوباره با پولور یقه کیپم
می ایستم کنار دیوان سوخته ات وتو را از بَر می خوانم که می گفتی :
"ــــــ گنه کار کیست؟
بگوییدش بگوییدش کیست ؟ که بی خان و مانم می کند ، متملق و
طمعکار می کِشد مرا از درون و در جایی از برون می کُشد مرا ـ"
بس است
دیوانگی هایم بس اند
هیچ نپرسید هیـــــس!
خوب گوش کنید می خواهم راست بگویم
من با ظاهری فکسنی که عُرضه این کارها را ندارد می خواهم راست بگویم :
ــ من یک درختم
با برگهای پهن من یک درخت پهن برگم
گاهی سبز گاهی زرد اما درختم
اگر آمدی یادت باشد
برایم کلاغ بیاور برای کسی که کلاغ را دوست می دارد
اما هیچ آسمان پر از کلاغ را نه
کلاغ بیاور